تبليغاتX
کابل زیبا
میبرم منزل به منزل چوب دار خویش را 

تا کجا  پایان دهم  آغاز کار  خویش را 

در طریق عاشقی مردن نخستین منزل است

میبرد بر دوش خود عبدال دار خویش را 

بر نمیدارد نگاه از من جنون سینه سوز 

می شناسد چشم سیادم شکار خویش را

رونق روشن دلان با منت خورشید نیست

می کند روشن چراغم شام تار خویش را

در دل طوفانی ام از موج خونین باک نیست

می فشارد در بغل دریا کنار خویش را 

موج پر جوشم من از دریا نمیگیرم کنار 

می نهم بر دوش طوفان کوله بار خویش را 

بس که می پیچد به خود امواج این گرداب سخت

ساحل از کف میدهد اینجا قرار خویش را .


+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:8 |

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 4:56 |

ده ای شبهای دلتنگی که غم قد مه هم آغوشه

به جز اندوه و تنهایی کسی قد مه نمی جوشه

کسی حالیم نمو پرسه کسی دردیم خبر ندره

نه هم درد و هم آوایی قد مه یک دل نمی خانه

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 21:27 |

بيه قد مه دلمه تنها ترينه

 نگایتو ده دلمه شور آفرينه

مره مستي میدیه جام لبایتو

شراب بوسه تو گيرا ترينه

ز يك ديدار پي بردي ده حالمه

عجب درمه نگایتو نكته بينه

سخن از عشق ومستي میزنی قدمه

سخن هايتو بخشیمه دلنشينه

 مره ده شعله ي عشق خو بسوزان

كه رسم دوستداريا امینه 

نشان عشق ره ده چیم تو خاندوم

دلمه چون كويي آيينه بينه

ده مه لطف گل مهتاب دادي

 تنت با عطر گلها همنشينه

دوست ره هم تو باش آغاز وپايان

كه عشق اولي و آخرينه

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:41 |
+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:12 |

بیید سیل لبی دریا کنی مو .... جای الغوچ کیدو پیدا کنی مو 
الغوچ کیده بوری تا کوی بابا .... از بلندی سیل دنیا کنی مو 
موره ایران و پاکستان تباه کد.... به صد دردو مصیبت آشنا کد
تشیع با تسنن بود همدل  ..... بنام شیعه و سنی جدا کد

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 5:5 |

مال مردم میبریدو می خورید ...... هرکه حق گوید زبانش می برید

ای که از نوشیدن خون سرخوشید... طفل را در بتن مادر می کشید 

خون مردم خوردن را بس کنید ..... ترک نفس خاکی ناکس کنید

ای کشیده نام افغان را به گند ..... قیمت خون خلایق چند چند ؟

صلح تنها  واژه   لای   کتاب  ...... اعتبار زیستن در یک حباب

صلح یعنی باج دادن خم شدن..... آب رفتن برده بودن کم شدن

کاش میشد مرز بر میداشتیم.....  پوسته هارا ما قلم میکاشتیم

کاش سربازان معلم می شدند .... آن گدایان هم منعم می شدند

کودکان  جنگ با  دلهای  پاک   ..... نعش مادر هایشان بر روی خاک

گر مسلمان نیستی آزاده باش ..... گرفقیهی اندکی افتاده باش

دوره   قابیلیان   سر   آمده  ....... نهضت   شمشیر  آخر  آمده

گر مسلمان گر مسیهی گر یهود ... آدمی باشید مذهب هرچه بود

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:44 |
تفنگ داران سکوتم را شکستند        دل دائم صبورم را شکستند 

به جرم ازبک  و تاجک    هزاره           پرو بال و غرورم را شکستند

مرا از کشورم بیرون   کشیدند            چه بی پروا حضورم را شکستند

تمنا در   نگاهم   موج   میزد             ولی رویای دورم را شکستند

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:36 |
مابهشت را گم کرده ایم و اکنون باید بکوشیم آن را بازیابیم .
حال وآینده ی ما هنوز مهتاج کسانی چون بشردوست ملالی جویا ودیگرکسانی که شجاعانه وباصرف
هزینه از مردم مظلوم ما دفاع میکند.
هستند سخنورانیکه میتوانند ازعدالت وطن برستی سخن برانند ولی برایش هزینه ی ندهند.
بشردوست "اهل نظر"نیست. اهل "عمل "ی است که بناچار، نمیتواند درمقا...بل درد ورنج مردم ما تاب آورد
وبنا به میل باطنی خود در غارهای تورا بورا عزلت گزینی کند و مردم را واگذارد.
آری بشردوست سیاستمردیست که میتواند ما را بسوی افغانستان روشن باثبات خالی ازهرگونه جنگ نفرت وقوم گرایی
هدایت کند
+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 و ساعت 22:19 |
ما افغانها به راه حلی گاندی وار محتاجیم
سالهای بیش کسی را گاندی نام نهادند البته که جهان هنوزبشدت تشنه ی بارانی است که باسخ گاندی وار میتواند
بر سر مهرومان تشنه ی محبت وهمدلی وعشق ومدارا و آزادی وعدالت و عدم خشونت ببارد.
ما افغانها تجربیات مختلف اما همگی درد ناک داشته ایم . هنوز هم در حال تجربه های درد ناکیم.
هیچ یک از ای...ن تجربیات نتوانسته باسخی باشد بر سر گشتگی روحی فکری عملی واجتماعی ما.
+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه هفدهم مهر 1389 و ساعت 20:20 |

عشق یعنی چون کبوتردرمزار

عشق یعنی چشم کوراز دست یار

عشق یعنی چون ملالی در وطن

عشق یعنی انتظارازبهریار

عشق یعنی چون بشردوست باوقار

عشق یعنی دست دردست چون بیرار

عشق یعنی زیر پرچم جمع شدن

عشق یعنی همگی باهم شدن

عشق یعنی زیر خیمه زیستن

 عشق یعنی نانی خشکی دروطن

 

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 14:43 |
ای خاطرات سبززندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم دوری توست

اکنون که پاهایم توان بازگشت بسویت را ندارد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم چهاردیواری از گل مرحمی برای قرارم بده

بگزار در آغوشت آرامش را بدست آورم

بدان که قلب من نیزهمچوکابل ا ت شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده

اگربسویت فراخوانی ام غم برای همیشه مرا ترک خواهد کرد

پس منتظرم چون به امید دیدار تو زنده ام

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 0:32 |

يلدا، نه شب که ماه دل‌آراي کابل است

ماه تمام در دل شبهاي کابل است

از پشت ابر، نه که اين بُرقع سياه

با اضطراب محو تماشاي کابل است

او غصه مي‌خورد، به گمانم که تا هنوز

اندوهگين روز مباداي کابل است

تا صبح آه و ناله ي ما را شنيده است

تا صبح او به فکر مداواي کابل است

مي‌گفت: جنگ نه، خرابي و رنج, نه

دنبال کشف تازة معناي کابل است

با روسري آبي خود، پاک مي‌کند

او هر چه گرد بر رخ فرداي کابل است

آري براي من، منِ شاعر يقين کنم

يلدا، نه شب که دختر زيباي کابل است

شعر ازعلي‌مدد رضواني ازقرية «گَلو» ي شيرداغِ

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 و ساعت 22:24 |

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!

***نوروز مبارک***

آخرین صفحه ی زمستان هم با گرم شدن هوا ورق خورد وطبیعت باری دیگر به استقبال آمدن بهار هلهله به پا کرد .                     باد بهاری ابرهای خاکستری رنگ را کنار زده و خورشید از شوق دیدن بهار با آهنگی که باید بنوازد ونوازشی که نسیم  بر گیسوان طلایی اش می کشد به رقص پرداخته وشانه های پر نورش را با عشوه های دلپذیر، به حرکت در آورده و به ذوق وصال بهار ، دامن پر چینش را می چرخاند وبر طبیعت نور می پاشد جوانه های سبز و معطر،لباس عید زمین را به تنش کشیده  وباران، خستگی خواب عمیق زمستانی را از چشمان اوشسته  .وهم اکنون زمین از سر آسودگی لبخندمی زند وغنچه های گل سرخ،  از گوشه ی   لبها یش سرازیرمیشود. وما مهاجرین مانده در قفس دست به دعا بالامی بریم تا در نوروز آینده وروئیدن گل سرخ در کشور محبوب ماافغانستان ودر کنار خانواده های ما این آیین باستانی سه هزار ساله را جشن گرفته و خوش ترین لحظات راسپری کنیم . 

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 21:43 |
گل خوش است کابل و سمنگان خوش است

غزنی و هرات و هم بدخشان خوش است

در شهر مزار فرش شده لاله ی سرخ

این سرخی ای گلهای بهاران خوش است

عطرگل نرگس کند سرمست مرا

رقصیدن برگ های درختان خوش است

فصل شادی رسید و غم و اندوه گذشت

این روز جدیدی ما غریبان خوش است

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 و ساعت 14:14 |
صبح زود بود آفتاب هنوز طلوع نکرده بود که ناگهان صدای چند فیر از کوه رادار که افشار در دامنه ای آن واقع شده بود بلند شد

چندی نگذشت باران از راکتهای کور که از سه جهت خیرخانه کمپنی وگردنه ای باغ بالا فیرمیشدند برسرمردم بیگناه افشار شروع

به باریدن کرد وگردوخاک غلیظ آسمان افشار را پوشاند بطوریکه آنروز هرگز آفتاب برسر افشار طلوع نکرد غم واندوه نیز کوچه

های افشار را فرا گرفته بود خانه ها به آتش میسوختند وصدای ضجه وناله کودکان وزنان به گوش میرسید و چناچه اجساد زنان وکودکان به هرسوی بخاک افتاده بود در میان اجساد کودک چهاریا پنج ساله را دیدم که در کنار جسد مادرش نشسته بودمادریکه لحظه ای جدایی فرزندخویش رابه با ارزشترین مال دنیا نمیداد هم اکنون به قطعه ی فلزی بی ارزش تن داده و با فرزند خویش نغمه ای جدایی سرداده است مادریکه اگرمیدید فرزندش میگرید او نیزخون میگریست هم اکنون باگریه ای فرزند خویش به خواب رفته است که هرگز نمیتوان بیدارش کرد   وآن کودک همچنان گریه میکرد واز مادرش میخواست تاازخاک برخیزداما آن جسد سرد وبی روح دیگر قدرت برخاستن از خاک را نداشت بسوی آن کودک دویدم و او را کشیدم تاازجسدمادرش دور کنم وبجای امنتری ببرم اما هیچ جاای امن نبود او را باخودم به زیر زمین خانه ای که در آن نزدیکی بود بردم چند زن وکودکی دیگر در آنجا بودند ما  نیزبه جمع آنها اضافه شدیم. از ساعت 3 بعد از ظهر به بعد جنگ آرام شد اما صدای فیر کلاشینکوف از میان کوچه وخانه ها هنوز به گوش میرسید.شب فرا رسید و آسمان لباس حریر سیاهش را به تن کشید لباسی که نگین های نقره ای رنگ آن هر بیننده را محو تماشا خود میساخت ماه که هر شب عشوه های شیرین وشور انگیزش را نثار عاشقانش میساخت . امشب دل نگران وافسرده با پنجه های بلند ونورانی اش ستاره هارا از پیرامون خود به کنار زده بود وغرق تماشامردم افشارشده بود مردمیکه رفیق شب های تنهایی او بودند هرکدام درپشت کلکین هایشان می ایستادن وبا او درد دل میکردند اما امشب تعدادی درمیان کوچه ها بخاک افتاده بودند و چشم به او بسته بودند و تعدادی از ترس در زیر زمینها پنهان شده بودند وماه همچنان افسرده ودلنگران از لابلای دود و آتش به اجساد که در آن میسوختند مینگریست  .صبح زود به خانه همسایه ی ما که پشتو زبان بود رفتیم در آنجا چند خانواده که بیشترآنها را زن وکودک تشکیل میداد بودند و در میان آنها یک مرد چهل تا چهل و پنج ساله باهمسرودو فرزندشکه زیر ده سال بودند نیز بود خانواده ی که خوشبخت بنظر میرسید ساعتی را در آنجا سپری کرده بودیم که ناگهان آن مرد تصمیم گرفت تا به خانه اش که در مقابل همین خانه بود سربزند که با مانع شدن همسرش مواجه شد مردهمچنان اسرار میکرد زن بااسرارزیاد مرد ناگزیر پزیرفت .                  مرد بعداز چند لحظه باشتاب به زیر زمین برگشت ودراز کشید زن کمپلی را به روی او انداخت که چند مرد مسلح بدنبا او وارد شدند زن که در پیشروی همسرش ایستاده بود با گریه وزاری از آنان میخواست تا به همسرش آسیبی نرسانند فرزندانش که از هم اکنون احساس یتیمی در وجودشان پیچیده بود و احساس سایه ی پدر را در سر نمیکردند وغم و اندوه سنگین سالهای آینده در پیش چشمانشان مجسم میشد  گریه میکردند وپاهای آنان را به آغوش گرفته بودند تا از جان پدرشان بگزرند. اما یکی ازآن سنگدلان با فیر چند مرمی کلاشینکوف از میان پاهای همسرش اورا به قتل رساند وبا شادمانی آنجارا ترک کردند زن که دیگر پاهایش قدرت ایستادن نداشت بی اختیاربه زمین افتاد کودکان که خودشانرا به روی سینه ی خون آلود پدر انداخته بودند گریه میکردند روز بود اما تاریکی سنگینی بر درو دیوار آنجانشسته بود. همه جا تیره همه جا تاربه رنگ سیاه ولی نه آنچنان هم تاریک نبود  یکی آن بالا نشسته بود که نورانی وزیبابود اما غم عمیق در دل داشت برای آنکه امروز قلبش پناهگاه بی قراری اش بود برای آنکه زانوانش اشک های داغ خود را بر خود حس میکردند. برای زنیکه موهایش را اسیر پنجه هایش کرده ویک به یک آنهارا از ریشه بیرون میکشید برای کودکانی که تسویر به قتل رسیدن پدردر پیش چشمانشان هم آغوش بی قراری شبهای شان در سالیان سال میشد ..... ادامه دارد   

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در سه شنبه چهارم اسفند 1388 و ساعت 22:39 |
روزها همچنان از پی هم می گذرد ودو باره محرم با آن حال و هوای سحرانگیزش از راه میرسد. دوباره عطرخوش حسینی به مشام میرسد ونوای یا حسین گوش وجان را نوازش میدهد. زمزمه ای که همواره ورد زبانهای مسلمانان جهان بوده وبا نشات گرفتن از زمزمه ها و نام حسین ( ع ) بود که توانستند چنان حوادثی را بیافرینند به طوری که با گذشت زمان هنوز فعل حسینی شان در اذهان حک شده و باقی مانده است . عاشورا نام ظلمت و بدبختي و تيره روزي هاست. عاشورا نمايي و نمادي كامل از دو سوي خير و شر، ظلمت و نور، خوبي و زشتي است.

 بركزاري محرم درمهديه اي صاحبالزمان اتن

 

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 15:50 |

مجموعه سایتهای افغانستان

سايتهاي دولتي و سياسي

سايت‌هاي اطلاعات عمومی افغانستان

وزارتخانه‌هاي افغانستان:

سفارت های افغانستان:

سايتهاي رسانه اي افغانستان

قوانین افغانستان

مراكز بهداشت و درمان افغانستان

حقوق بشر در افغانستان

سايتهاي رسانه اي افغانستان

مجلات و رسانه‌هاي افغانستان و مربوط به افغانستان

سايتهاي افغاني به زبانهاي ديگ

وبلاگهای افغانستان

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 22:4 |
 

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه

ولی یکبار دیگر باز خواهد گشت

به درگاه سخی جان عهد خواهد بست

غبارغم ز رخسارت ولی با نور خواهد شست

به دیوار حریم کابل ا ت یکبار دگرتکیه خواهد کرد

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهد کرد

به نام کابل زیبا دوباره خطبه خواهد خواند

به مثل پر چم سبزش بهار را تازه خواهد کرد

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 21:56 |

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستن است

 درد تمام افغان ها دیدن افغان وطن است

اين روزا مشق بچه هايک صفحه آشفتگي است

گرداي روي آينه فقط غم این زندگي است

اين روزا درد افغان ها فقط غم نديدن است

مشکل ما کرذی و دو ز دان این میهن است

اين روزا کار کرذی خریدن گروه هاست

آ رزوي ماافغان ها آبادی میهن ماست

اين روزا آسمانما پر از شکسته باليست

جاي نگاهت عبدال باز توي خانه خاليست

اين روزا کار کرذی دالرهارا ربودن است
بعدش اونو گرفته و به اجنبی سپردن است

اين روزا کار کرذی در انتظار گذاشتن است
ساده ترين بهانه اش از دالر خبر نداشتن است

اين روزا سهم افغانها غصه بي وفایست
جرم تمامشان فقط لذت آشنایست


اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنم است
رو گونه هر افغان چند قطره اشک غم است


اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزاندن است
خلاصه حرف کرذی پس زدن و نماندن است

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 22:54 |
تفنگ داران سكوتم را شكستند                   دلي دائم صبورم را شكستن

 

به جرم تاجيك و پشتون هزاره                   پر و بال و غرورم را شكستن

 

مرا از كشورم بيرون كشيدند                  چه بي پروا حضورم را شكستن

 

تمنا  در نگاهم موج ميزد                      ولي روياي دورم  را    شكستن

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:38 |

ذلی من غم فراوان داردامشب

هوای خاک میهن داردامشب

هوای کابل و آن کوهسارش..

هوای کوه افشار دارد امشب

چه زیبا بود درآن روز کابل ما..

چه شیرین بوددرآن روز محفل ما

همه بود یم به دور هم درآن روز

به زیر سقف گیلی شادوپیروز

که ناگه شدبهاران تاربر ما ...   خزان آمد سیاه روزی وسر ما

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:30 |

 دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتم ، واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 19:23 |

نسيم دلنواز و روح انگيز عشق را تا آخرين لحظه حيات  در دل نگه ميدارم تا در آن لحظه هم عاشق باشم و در آخرين برگ خداحافظي ام مي نگارم:
عشق برايم يك عادت بود،يك حاجت بود كه من ازمعبودم گرفتم و به محبوبم هديه كردم

به نام تنها کسي که چشم اميدم خيره به اوست زندگي گل زردى است بنام غم . رنگ سرخيست بنام عشق . فرياد بلنديست بنام آه . مرواريد غلطانيست بنام اشك . آينه ايست بنام دل . اشکيست که خشک ميشود . لبخنديست که محو ميشود و ياديست که در عالمه فراموشي ميماند. يا رب نظر تو بر نگردد بر گشسن روزگار سهل است 

 

اي مهربانترين عاشق
تنها تو هستي كه دستهاي لبريز از مهرت را در دستان تشنهً محبت من مي گذاري
فقط تو دردهاي كهنه و سر باز زدهً تنهاي ام را التيام مي بخشي اي همنوا با صبح
مي داني كه من در مكتب تو عشق را آموختم وبا وجود گرم تو معناي لطيف آفرينش
را لمس كردم
اين تو بودي كه دم مسيحاي خود را در كالبد يخ بسته و كرخ من دميدي وزندگاني را متولد كردي وهستي روياندي
خودت خوب مي داني كه دوست داشتني ترين موجود اين زمانه و هر زمان ديگري
اي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا د ر...


مادر ...
آسمان را سپاس كه باران چون گيسو اني به كوه بخشيد،
كوهستان راسپاس كه رودها را به گسترهً دشتها بخشيد ،
رودها را سپاس كه درخت را سيراب كرد .
درخـت را سپاس كه پرنده بر شاخـسار خويـش ميهمهـان
. كردپرنده را سپاس كه زندگي را چون خنياگري بيتاب
به تحريرتغزل در آ‎ورد تو را سپاس مادر ،كه آسمان و
رود و درخت و پرنده به مهر تو زندگي آموختند، و خدا
را سپاس كه تورا چون سيب سرخ هوا به زمين بخشيد
تورا سپاس كه باران شدي وبر كوير دلم باريدي رود شدي
ومرا درخت خواستي پرنده شدي وترانهً انسان زيستن را
زمزمه كردي من ميوهً دوست داشتني توام...؟


شبهاي زمستاني قلبم را چراغي  نيست و ظلمت روحم را،
روشنايي ودر انزواي  تنهائيم كور سوي  اميد را نمي بينم
چه بس شبها كه دلتنگي صورتم  راشسته و خواهد شست
وچه بسيار روزهايي كه بي قرارت بودم ولي ...
غم هجران  لحظه به لحظه به مرگ نز ديكترم خواهد كرد
وهيچ كس راز دلتنگيهايم را نخواهد فهميد وهيچ چيز برلب
نخواهم آوردچرا كه من گر فتار سنگيني سكوتي هستم كه
 گويا قبل از هر فريادي لازم است...


با  كدامين واژه تو را ستايش كنم كه هر چه مي گردم جمله اي نمي يابم
كه خوبيهاي تو را معني كند و بيانگر همهً خوبيهاي تو باشد
تو يي كه بر كوير زندگيم يك باره باران مهر مي شوي و غمهايم را مي شويي
تو يي كه هر وقت دلتنگ مي شوم آغوش پر مهرت را بر رويم مي گشايي وبا
دستان نوا ز ش گر ت غبار غم از چهره ا م مي زدايي هر گاه تو را استوار بر سجا ده
نمازت مي بينم اشك در چشمانم حلقه مي بندد و آ ن گاه هست كه مي خواهم با
يك بغل گل سرخ تو را در آغوش بگيرم و بگوييم  دوستت دارم اي مادر.

 

بگذار ابريترين شعرهايم را با غريب ترين لهجه بخوانم
اين عادت من است كه هر غروب بر ايوان دلتنگيم مي نشينم
و خويش را مرور مي كنم....

+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 19:50 |

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت:پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم :اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد،
وقت من ابدی است .
چه سوالاتی در ذهن داری ،که میخواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند
خدا پاسخ داد....
اینکه انها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند .
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند .
اینکه سلامتشان را صرف به دست اوردن پول میکنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
اینکه با نگرانی نسبت به اینده
زمان حال فراموششان میشود .
انچنان که دیگر نه در اینده زندگی میکنند و نه در حال
اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
خداوند دست های مرا گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم
بعد پرسیدم....
بعنوان خالق انسانها،میخواهید انها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد
یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما میتوان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیازکمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم
و سالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التیام یابد
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و انرا متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران انها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
و یاد بگیرند که من این جا هستم.
همیشه.
+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 23:47 |
 
 
باور کن که دوستت دارم
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم ....
ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم....
ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی .....
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای....
به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ......
دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم!
باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم.........16.gif
+ نوشته شده توسط عبدالحسن امیری در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 23:27 |